تبليغاتX
جوجو حنایی

جوجو حنایی

اگر به خانه ی من امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور ...

HOMEPAGE

E-MAIL

این روزها گاهی دلم می گیرد

می نشینم اینجا ، می نویسم

از دلم که در این زندان است

می نویسم که چطور اینجا آمده ام

در همین زندان بزرگ

که فقط اتاقی از آن مال من است

اتاقی که در آن تنهایم

من هستم و من

اما جایی در این زندان است

که در آن آدمها در تلاطم هستند

تنها من هستم که دلم غمگین است

غمگین و مه آلود

خط می زند روزها را روی دیوار

گاهی اسمش را می کند

می داند که اتاق چند آجر دارد

بر سقف چند ترک هست

می شناسد موش ها را

و به آنها می گوید :

"اینجا غذایی نیست به جز غم "

آری دل من در زندان

تنها با غم ها با پابرجاست

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:15 توسط جوجو |

 
                  

وقتي که من مردم برروي تابوتم پارچه سياه رنگي بکشيد که همه بدونن سياه  بخت از دنيا رفتم ، دستهايم را باز  بگذاريد که همه بدونن دست خالي از دنيا رفتم ، چشم هايم را باز بگذاريد که همه  بدونن چشم انتظار از دنيا رفتم ، تکه  يخي  بر روي تابوتم بگزاريد که به جاي مادرم برايم  اشک بريزد و به مادرم بگوييد  گل سرخ بر سر مزارم نياورد چون  گلي در  سينه ام دارم که هنوز پرپر نشده   است0