تبليغاتX
برون

برون

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

خانه

دوستان

من!

این روزها گاهی دلم می گیرد

می نشینم اینجا ، می نویسم

از دلم که در این زندان است

می نویسم که چطور اینجا آمده ام

در همین زندان بزرگ

که فقط اتاقی از آن مال من است

اتاقی که در آن تنهایم

من هستم و من

اما جایی در این زندان است

که در آن آدمها در تلاطم هستند

تنها من هستم که دلم غمگین است

غمگین و مه آلود

خط می زند روزها را روی دیوار

گاهی اسمش را می کند

می داند که اتاق چند آجر دارد

بر سقف چند ترک هست

می شناسد موش ها را

و به آنها می گوید :

"اینجا غذایی نیست به جز غم "

آری دل من در زندان

تنها با غم ها با پابرجاست

+ نوشته شده در 86/05/08ساعت توسط عبدالحسینی