تبليغاتX
جوجو حنایی

جوجو حنایی

اگر به خانه ی من امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور ...

HOMEPAGE

E-MAIL

سیب

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سالها هست که در گوش من آرام ،

               آرام

خش خش گام تو تکرار کنان ،

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما

     سیب نداشت ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:4 توسط جوجو |

 
                  

وقتي که من مردم برروي تابوتم پارچه سياه رنگي بکشيد که همه بدونن سياه  بخت از دنيا رفتم ، دستهايم را باز  بگذاريد که همه بدونن دست خالي از دنيا رفتم ، چشم هايم را باز بگذاريد که همه  بدونن چشم انتظار از دنيا رفتم ، تکه  يخي  بر روي تابوتم بگزاريد که به جاي مادرم برايم  اشک بريزد و به مادرم بگوييد  گل سرخ بر سر مزارم نياورد چون  گلي در  سينه ام دارم که هنوز پرپر نشده   است0