سیب تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ، سالها هست که در گوش من آرام ، آرام خش خش گام تو تکرار کنان ، می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ؟
بس که افسرده از این سو به ان سو رفتم به خودم آمدم از شهر تو با او رفتم ایستادم به نمازت چو درختی که به نور تبر آمد ... و من از درد به زانو رفتم سحر چشمان تو را امدنم در هم ریخت بیش از این غصه نخور ساحره بانو ! رفتم آمدم تا که شکارم کنی ام رفتی گفتم از دور :خداحافظت آهو ، رفتم! دست بردار مرا بیشتر آزار نده از بس ای غم تو لجوجی که من از رو رفتم
من از رو رفتم ...