سیب تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ، سالها هست که در گوش من آرام ، آرام خش خش گام تو تکرار کنان ، می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ؟
+
نوشته شده در 86/04/27ساعت توسط عبدالحسینی

بس که افسرده از این سو به ان سو رفتم به خودم آمدم از شهر تو با او رفتم ایستادم به نمازت چو درختی که به نور تبر آمد ... و من از درد به زانو رفتم سحر چشمان تو را امدنم در هم ریخت بیش از این غصه نخور ساحره بانو ! رفتم آمدم تا که شکارم کنی ام رفتی گفتم از دور :خداحافظت آهو ، رفتم! دست بردار مرا بیشتر آزار نده از بس ای غم تو لجوجی که من از رو رفتم
من از رو رفتم ...
+
نوشته شده در 86/04/03ساعت توسط عبدالحسینی
